neyrizlovely
بهترین عاشقانه ها
درباره ...
خواهشاً هر مطلب رو تاآخرش بخونید، در غیر این صورت نمی تونه واستون جالب باشه
|
لوگوي خود را در اينجا قرار دهيد.
|
لینک های روزانه
جستجو گر
آمار وبلاگ
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين :
نفر
مدير وبلاگ
( )
وبلاگ جدید من رو ببینید
http://eng-yaghouti.blogfa.com/
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
سه شنبه 1387/02/24 ساعت
6 PM
غم نامه من ( حرفای دلم )
و سرانجام
تنها بهانه هر بهانه ام
و یگانه امید زندگانی ام
عشق
عشق نیز سفر کرد
تنهایم گذاشت
و من ...
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
شنبه 1387/01/03 ساعت
2 PM
غروب عشق ( شعر )
غروب عشق
(مهدی سهیلی)
غروبی بود و صحرایی غم آلود
به رخسار افق، دردی نهانی
به کوه و دشت خورشید جهانتاب-
همی پاشید گردی زعفرانی
نصیب ابر می شد رنگزردی
در آغوش سپهر لاجوردی
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
سه شنبه 1386/11/23 ساعت
2 PM
گلنار ( شعر )
خوب دوستان
از امروز تصمیم دارم موضوع «شعر» رو هم به موضوعات این وبلاگ اضاف کنم
برای شروع یه شعر بسیار زیبا از استاد محمد حسین بهرامیان براتون آماده کردم
امیدوارم خوشتون بیاد
گلنار
گيرم اندوه تو خواب است ونگاه تو خيال
پس دلم منتظر کيست عزيز اين همه سال
پس دلم منتظر کيست که من بی خبرم
که من از آتش اندوه خودم شعله ورم
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
یکشنبه 1385/07/16 ساعت
8 PM
افسانه عشق... ( حرفای خوب )
غروب شد، خورشيد رفت. آفتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ناگهان ستاره اي چشمک زد آفتابگردان سرش را پايين انداخت. آري.... گلها هيچ وقت خيانت نمي کنند.
------------------------------
تپه هاي شني با وزش باد جابه جا مي شوند. اما صحرا هميشه صحرا مي ماند.
و اين است افسانه عشق...
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
یکشنبه 1385/05/08 ساعت
0 AM
سقراط، فيلسوف بزرگ ( حکایت )
در يونان باستان، سقراط به دانش زيادش مشهور و احترامي والا داشت. روزي يكي از آشنايانش، فيلسوف بزرگ را ديد و گفت: "سقراط؛ آيا ميداني من چه چيزي درباره دوستت شنيدم؟"
سقراط جواب داد: "يك لحظه صبر كن، قبل از اينكه چيزي به من بگويي، مايلم كه از يك آزمون كوچك بگذري. اين آزمون، پالايش سهگانه نام دارد." آشناي سقراط: "پالايش سهگانه؟" سقراط: "درست است، قبل از اينكه درباره دوستم حرفي بزني، خوب است كه چند لحظه وقت صرف كنيم و ببينيم كه چه ميخواهي بگويي. اولين مرحله پالايش حقيقت است. آيا تو كاملا مطمئن هستي كه آنچه كه درباره دوستم ميخواهي به من بگويي حقيقت است؟" آشناي سقراط: "نه، در واقع من فقط آن را شنيدهام و..." سقراط: "بسيار خوب، پس تو واقعا نميداني كه آن حقيقت دارد يا خير. حالا بيا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالايش خوبي. آيا آنچه كه درباره دوستم ميخواهي به من بگويي، چيز خوبي است؟" آشناي سقراط: "نه، برعكس..." سقراط: "پس تو ميخواهي چيز بدي را درباره او بگويي، اما مطمئن هم نيستي كه حقيقت داشته باشد. با اين وجود ممكن است كه تو از آزمون عبور كني، زيرا هنوز يك سوال ديگر باقي مانده است: مرحله پالايش سودمندي. آيا آنچه كه درباره دوستم ميخواهي به من بگويي، براي من سودمند است؟" آشناي سقراط: "نه، نه حقيقتا." سقراط نتيجهگيري كرد: "بسيار خوب، اگر آنچه كه ميخواهي بگويي، نه حقيقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا ميخواهي به من بگويي؟"
اينچنين است كه سقراط فيلسوف بزرگي بود و به چنان مقام والايي رسيده بود.
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
یکشنبه 1385/05/08 ساعت
0 AM
این هم گفته پیامبر ( سخن بزرگان )
از پيامبر مي پرسند:
از کجا بدانيم که يک نفر چقدر ما را دوست دارد.
پاسخ مي دهد: به خودت مراجعه کن. همانقدر که تو کسي را دوست داري او نيز تو را دوست دارد.
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
یکشنبه 1385/05/08 ساعت
0 AM
به این حرفها فکر کن ( حرفای خوب )
خودت را دوست داشته باش تا به ديگران فرصت دوست داشتن بدهي.
------------------------------
تا نگردي گمشده خود را نمي يابي و اگر هم بيابي قدر آن را نمي داني. پس هيچگاه از جستجو باز نايست.
------------------------------
سعي کن خودت باشي. گمشده واقعي تو تو را آنطور که هستي دوست مي دارد نه آنطور که خود مي پسندد.
------------------------------
عشق در بستر ارتباط شکل مي گيرد. پس سعي کن به آنکه دوستش داري نزديکتر شوي.
------------------------------
گمشده واقعي تو ابتدا عاشق سیرت توست بعد عاشق صورت تو بنابراين خيلي دربند ظاهر خود نباش.
------------------------------
اگر انسان با يك پا هم نتواند در دوي سرعت برنده شود، تقصير خودش است.
------------------------------
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي مي کنيم... آن زمان که دوستمان دارند لجبازي مي کنيم... و بعد... براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم
------------------------------
امروز اولين روز از فرصتهاي باقيمانده است
هيچ وقت براي يك تصميم خوب دير نيست
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
یکشنبه 1385/05/08 ساعت
0 AM
قدرت کلمات ( داستان )
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست، شما به زودي خواهيد مرد.
دو قورباغه، اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر، دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد. چون نمي توانيد از گودال خارج شويد، به زودي خواهيد مرد.
بالاخره يكي از دو قورباغه، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد. بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار. اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند:«مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي؟
معلوم شد این قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده ديگران او را تشويق مي كنند.
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
جمعه 1385/03/26 ساعت
3 PM
بازم چندتا جمله خوب ( حرفای خوب )
شادترين افراد لزوماً بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.
------------------------------
وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه ميخنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.
------------------------------
بيشترين لذت عاشق از عشق است نه از معشوق. پس سعي کن عاشقتر باشي
------------------------------
هيچ کس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه ولي حداقل يادش بدين که وقتي شکست لبه ي تيزش دسته اوني رو که شکستش نبره
------------------------------
آموختهايم كه همه ميخواهند روي قله كوه زندگي كنند اما تمام شاديها وقتي رخ ميدهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستند
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
یکشنبه 1385/03/14 ساعت
3 PM
راز خوشبختی ( داستان )
تاجري پسرش را براي آموختن " راز خوشبختي " به نزد خردمندترين انسانها فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه مي رفت تا اينکه بالاخره به قصري زيبا برفراز کوهي رسيد. مرد خردمندي که او در جستجويش بود آنجا زندگي مي کرد. بجاي اينکه با يک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاري شد که جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي خورد. فروشندگان وارد و خارج مي شدند. مردم در گوشه اي گفتگو مي کردند. ارکستر کوچکي موسيقي لطيفي مي نواخت و روي يک ميز انواع و اقسام خوراکيهاي لذيذ آن منطقه چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد. خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دليل ملاقاتش را توضيح مي داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختي" را برايش فاش کند. پس به او پيشنهاد کرد که گردشي در قصر بکند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد. مرد خردمند اضافه کرد: معذالک مي خواهم از شما خواهشي بکنم. آنوقت يک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام اين مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و کاري کنيد که روغن آن نريزد. مرد جوان شروع کرد به بالا و پايين رفتن از پله هاي قصر در حاليکه چشم از قاشق برنمي داشت. دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت. مرد خردمند از او پرسيد : آيا فرشهاي ايراني اتاق ناهارخوري را ديديد ؟ آيا باغي را که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است ديديد ؟ آيا اسناد و مدارک زيبا و ارزشمند مرا که روي پوست آهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کرديد ؟ مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هيچ چيز نديده است . تنها فکر و ذکر او اين بوده که قطرات روغني را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتيهاي دنياي مرا بشناس. آدم نمي تواند به کسي اعتماد کند مگر اينکه خانه اي را که او در آن ساکن است بشناسد. مرد جوان با اطمينان بيشتري اين بار به گردش در کاخ پرداخت . در حاليکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل آثار هنري را که زينت بخش ديوارها و سقفها بود مي نگريست. او باغها را ديد و کوهستانهاي اطراف را؛ ظرافت گلها و دقتي را که در نصب آثار هنري در جاي مطلوب بکار رفته بود تحسين کرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزييات براي او توصيف کرد. خردمند پرسيد : پس آن دو قطره روغني که به تو سپرده بودم کجاست؟ مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ريخته است! آنوقت مرد خردمند به او گفت: تنها نصيحتي که به تو مي کنم اينست: "راز خوشبختي " اينست که همه شگفتگيهاي جهان را بنگري بدون اينکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کني. گزيده اي ازکتاب " کيمياگر" اثر پاولو کويلو
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
سه شنبه 1385/03/09 ساعت
1 PM
چگونه فراموشت کنم؟ ( حرفای دلم )
چگونه فراموشت کنم تو را که سالها در خيالم سايه ات را ميديدم و تپش قلبت را حس مي کردم وبه جستجوي يافتنت به در گاه پروردگارم دعا مي کردم که اي خداپس کي او را خواهم يافت؟ چگونه فراموشت کنم تورا که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم برايم تمامي اسمها بيگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند.
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
جمعه 1385/03/05 ساعت
1 PM
چند تا جمله جالب ( حرفای خوب )
لذتي که در فراق هست در وصال نيست چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق.
----------------------------------
دنبال کسي نباش که باهاش بتوني زندگي کني، دنبال کسي باش که بدون اون نتوني زندگي کني.
----------------------------------
بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي.
----------------------------------
دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي دنياي واقعي بغلش كني.
----------------------------------
مراقب باشيد چيزهايي که دوست داريد به دست آوريد وگرنه مجبور خواهيد شد چيزهايي را که بدست آورده ايد دوست بداريد .
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
چهارشنبه 1385/03/03 ساعت
1 PM
یه کار قشنگ ( )
لطفاً اين متن رو به اونايي كه براتون ارزش دارن بفرستين. براي اونايي كه زندگي شما رو لمس كردن. اونايي كه وقتي احتياج داشتين، باعث شدن بخندين.
اونايي كه باعث شدن وقتي ناراحت بودين، سمت روشن واقعيتها رو ببينين. اونايي كه شما مي خوايد بدونن كه شما قدر دوستي با اونا رو مي دونين. اگه اين كار را نكنين، خوب براتون اتفاقي بدي نميافته ولي تنها شانس روشن كردن روز يك دوست با يك نامه رو از خودتون گرفتين.
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
سه شنبه 1385/03/02 ساعت
2 PM
علی (ع) می فرماید ( سخن بزرگان )
فكر كردن به كار خير، آدمي را به انجام آن مي كشاند
-----------------------------------
هنگامي كه قسمتي از نعمت به شما رسيد با كم شكري، باقيمانده آن را فراري ندهيد
-----------------------------------
دو چيز را هميشه فراموش كنيد:
1- خوبي را كه در حق ديگران مي كنيد.
2- بدي را كه ديگران در حق شما مي كنند.
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
سه شنبه 1385/03/02 ساعت
2 PM
طناب ( داستان )
داستان درباره کوهنورديست که مي خواست بلندترين قله را فتح کند بالاخره پس از سالها آماده سازي خود، ماجراجويي اش را آغاز کرد. اما از آنجايي که آوازه فتح قله را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا بره.او شروع به بالا رفتن کرد اما دير هنگام بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اينکه هوا تاريک شد.
سياهي شب بر کوه ها سايه افکنده بود و کوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود. همه جا تاريک بود. ماه و ستارگان پشت ابرها گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد. همچنان در حال بالا رفتن بود. فقط چند قدمي با قله فاصله داشت که پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد.
در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناکي حس مي کرد جاذبه زمين او را در خود فرو مي برد.
همچنان در حال سقوط بود..........
و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب و بد زندگي اش به ذهن اوهجوم مي آوردند..........
ناگهان درست در لحظه اي که مرگ را نزديک خود مي ديد حس کرد طنابي که به دور کمرش بسته شده، او را به شدت مي کشد.
ميان آسمان و زمين آويزان بود..........
فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينکه فرياد بزند:
خدايا کمکم کن......
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد: از من چه مي خواهي؟
- خدايا نجاتم بده
- آيا يقين داري که من مي توانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم که مي تواني
- پس طنابي که به کمرت بسته شده قطع کن......
لحظه اي در سکوت سپري شد و کوهنورد تصميم گرفت با تمام قوايش طناب را بچسبد. فرداي آنروز گروه نجات گزارش دادند که جسد يخ زده کوهنوردي پيدا شده، در حالي که ازطنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محکم چسبيده بودند.
فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين............
من و شما چطور؟
چقدر طنابمان را محکم چسبيده ايم؟
آيا مي توانيم رهايش کنيم ؟
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
دوشنبه 1385/03/01 ساعت
3 PM
وای!!! خدا چقدر بزرگه ( حکایت )
روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بود.
به كوه نظري انداخت و از اونجا كه با خدا خيلي دوست بود گفت: خدايا اين كوه رو برام تبديل به طلا كن. در يك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد.
مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد وگفت: خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد.
در همان لحظه هر دو چشم مرد كور شد.
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
دوشنبه 1385/03/01 ساعت
10 AM
چند تا جمله باهال و آموزنده ( حرفای خوب )
عشق رومثل آب مي توني توي دستت قايمش كني؛ اما آخرش يه روز دستتو باز مي كني مي بيني نيست. قطره قطره چكيد و بدون اينكه بفهمي دستت پر از خاطره شده.
---------------------------
اگر كسي تو را آنطور كه مي خواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
---------------------------
تنها يک چيز مي تواند تحقق يک رؤيا را نا ممکن کند، ترس از شکست.
---------------------------
محال است آدمي چيزي را بدست آورد که خود هرگز نبخشيده...عشقي در حد کمال ببخش تا عشقي در حد کمال بستاني..
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
یکشنبه 1385/02/31 ساعت
2 PM
بخون و یاد بگیر ( حرفای خوب )
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
یکشنبه 1385/02/31 ساعت
2 PM
خدايا از تو سپاسگذارم ( حرفای دلم )
خدايا! به خاطر اين که هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگذارم!
خدايا! به خاطر اين که هر گاه در جاده زندگي قدم هايم اندکي از راه راست سست مي شود ، تو با تلنگري به راهم مي آوري ، از تو سپاسگذارم!
خدايا! ممنونم که هر زمان تو را از ياد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلايي کوچک مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم که در برابر اراده بينهايت تو، هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد!
خدايا! از اين که مي بينم بزرگي چون تو ، همواره مرا زير نظر دارد و هرگز فراموشم نميکند ، سخت به خود مي بالم.
خدايا ! با اين که گناه کرده ام، ناسپاسي نموده ام، حتي گاهي از رحمت بي کرانت نا اميد شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام ، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چيز و همه کس شده ام ، باز هم با آغوش باز پذيرايم بوده اي و در نهايت بزرگواري ، حمايتم کرده اي!
به راستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي تو ، چه ميتوانم بگويم؟ اين همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم ؟
خدايا ! شماره دفعاتي که در نهايت ناباوري و بهت همگان از راه هاي عجيب و خارق العاده ات در سخت ترين و غير ممکن ترين شرايط ياورم بوده اي ، از حساب بيرون است. تو خود نيک مي داني که بنده ات جز چيز هايي که تو به او بخشيده اي در چنته ندارد ، پس تمنا دارم در يافتن راه درست زندگي و به دست آوردن شادماني ، عشق ، آرامش و سعادت حقيقي ياري ام کني، چرا که بدون تو هيچ ندارم و با تو از همگان بي نيازم. خداي من ، مي دانم که با اين همه ، تو باز هم مرا دوست داري و هميشه و در هر لحظه مواظبم هستي ، زيرا اين حديث قدسي ات همواره در ذهنم طنين مي افکند:
اگر آنان که از من روي برتافتند، مي دانستند که چقدر مشتاق ديدارشان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند.
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
شنبه 1385/02/30 ساعت
11 PM
عجيب زمانه ايست ( حرفای دلم )
می گویند قبل از هر کار درست فکر کن، اما وقتی می بینن توی فکریم اعتراض می کنن!
می گویند صبر کن، اما وقتی صبر می کنیم همه چیزمون رو از دست می دیم!
و خلاصه می گویند راه درست رو برو، اما می بینیم که کسایی که راه کج رو انتخاب کردند محبوب تر و موفق ترند!
خدایا، چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
شنبه 1385/02/30 ساعت
3 PM
گنجشک ( حرفای دلم )
امروز وقتی داشتم گنجشکی که ناخواسته اومده بود توی اتاق رو بگیرم تا ببرمش بیرون، وقتی اون ترس رو توی چشماش دیدم، با خودم فکر می کردم که ما آدما هم همیشه به اندازه یه گنجشک فکر می کنیم؛ اگه کسی قصد کمک به ما رو داشته باشه فکر می کنیم قصد بدی داره. چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
پنجشنبه 1385/02/28 ساعت
10 PM
آغاز رابطه ( حرفای خوب )
آيا براي برقراري پيوند با اين آدم انگيزههاي نهاني دارم؟
آيا عشق و مهر من مشروط است؟
آيا ميخواهم از چيزي بگريزم؟
آيا سر دگرگوني اين آدم را دارم؟
آيا اين انسان را براي جبران نقص خود ميخواهم؟
اگر پاسخ تو به هريك از اين پرسشها آري است، او را تنها بگذار. او بيتو آسودهتر است.
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
پنجشنبه 1385/02/28 ساعت
1 PM
این دیگه آخر عشقه ( حرفای خوب )
اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد، مهم نیست که او مال تو باشد، مهم این است که فقط باشد: زندگی کند، لذت ببرد و نفس بکشد.
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
چهارشنبه 1385/02/27 ساعت
3 PM
تصمیم داری زودتر بهش برسی؟ ( سخن بزرگان )
آدم ها به هم گل مي دهند ، چون معناي حقيقي عشق در گل ها نهفته است . كسي كه بكوشد صاحب گلي شود ، پژمردن زيبايي اش را هم خواهد ديد . اما اگر به همين بسنده كند كه گلي را در دشتي بنگرد ، همواره با او خواهد ماند. چون آن گل با عصر هنگام ، با غروب خورشيد ، با بوي زمين خيس و با ابرهاي افق آميخته است ...
پائولو کوئيلو
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
جمعه 1385/02/22 ساعت
7 PM
داداشي ( داستان )
اين داستان رو شايد خيلي هاتون شنيده باشيد ، ولي من يه بار ديگه مي نويسمش:
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نمي کرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم . بهم گفت :"متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .
------------------------------------
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نمي خواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .
------------------------------------
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمي خواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .
------------------------------------
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو مي دونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .
------------------------------------
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج مي کنه، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .
------------------------------------
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه ، دفتري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو مي کردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم. من مي خواستم بهش بگم ، مي خواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
------------------------------------
اگه همديگه رو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه
نوشته شده توسط
محمد امین یاقوتی در
جمعه 1385/02/22 ساعت
6 PM
